مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

34

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

تو نيز اى ملك ، بدان‌كه شتاب كردن ، پسنديده نيست و پشيمانى همىآورد . و من اين پند به تو گفتم . ديگر خود دانى ، و السلم . چون ملك آن سخن بشنيد ، پند گرفته ، موعظت بپذيرفت و از كشتن پسر خود بازگشت . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب پانصد و نود و سوم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، چون روز ششم برآمد ، كنيزك در پيشگاه ملك حاضر گشت و كاردى بركشيده در دست داشت و گفت : اى ملك ، بدان كه اگر شكايت من قبول نكنى و حق من از پسر ستمكارت نگيرى و سخنان وزراى خود را كه زنان را بحيلت و خديعت نسبت ميدهند ، بنيوشى ، به اين كارد ، خود را بكشم . و من اكنون از حكايت غلامكى به تو بنمايم كه مردان را مكر و حيلت ، بيش از زنانست . ملك گفت : ماجراى غلامك چيست ؟ كنيزك گفت : اى ملك شنيده‌ام كه : حكايت مردى ثروتمند و ظريف ببازار رفته ، ديد غلامى را هميفروشند . او را بخريد و به خانه آورده ، بزن خويشتن‌اش بسپرد . غلامك ديرگاهى به خدمت قيام كرد . روزى از روزها مرد با زن خود گفت : فردا از بهر تفرج بباغ اندر شو . چون غلامك اين سخن بشنيد ، همان شب ، طعام و شربت و نقل و ميوه مهيا كرده ، روى بباغ گذاشت . در سر راه خاتون ، طعام را در پاى درختى و شربت را در پاى درختى ديگر و نقل و ميوه را در پاى درختى ديگر پنهان كرد . چون بامداد شد ، خواجه ، غلام را فرمود كه با خاتون بسوى باغ رود . آنگاه